احساس میکنم بعضی روزهابایدکمی دلتنگ شماباشم! کمی پرت شماباشدحواسم... نشنیده بگیریدازمن... بدون گناهی کوچک هیچ نمیشودزندگانی کرد... البته!اگربیاییدشایدعاشقتان شوم کم کم و... برایتان شعرهای بزرگ هم میبافم... من که ادمی مختصرم! بی تعارف بی نگاه عاشقتان نمیتوانم بمانم... میدانیدکه انقدرهاکسی نیستم من... صلاح اگرمیدانیدپیرکه شدم... سپیدشماباشدموهایم!!! بزرگترین نامردی اینه که مردی شعله های عشق رودرون یک زن بدون اینکه قصددوست داشتنش روداشته باشه روشن کنه! مردیه جنسه امامردونگی یه صفته که ربطی به جنسیت نداره وکم نیس زنانی که ازیک مردهم مردترند! تاریک بادخانه مردی که نمیجنگدبرای زنی که دوستش دارد! باتمام زنانگی ات مردباش!اگرسراغ نگاهت راگرفتن بگوکه واگذارشده! اغوش کسی رادوس دارم که بوی بیکسی بدهدنه بوی هرکسی! هوس بازان کسی راکه زیبامیبینن دوست دارند!اماعاشقان کسی راکه دوست دارن زیبامیبینند! ای کاش بعضی هامیفهمیدنداحساس یک زن فروشی نیس هدیه است! زن به خاطرطبیعتش ضعیفه امادرمقابل سختی بیشترازیه مرد تحمل داره...تنهاچیزی که زن روازپادرمیاره توخالی ازاب دراومدن مردشه................................................... انکه واقعاتورادوست داردبه سازارام بودنت کفایت میکندو...... هرگزازتونمیخواهدرقاصک سازهایش باشی! به سلامتی دختری که نه منتظرمیمونه کسی خوشبختش کنه نه اجازه میده کسی بدبختش کنه! به سلامتی مردی که واسه گریه هات شونه میشه واسه خنده هات دیوونه میشه! امنیت دادن به یک زن یعنی محکم دستشوبگیری اروم توگوشش زمزمه کنی دوست دارم...تاوقتی بامنی حق نداری غصه بخوری....من همیشه پیشتم... بایدبهش یاداوری کنی که اغوش توامن ترین جای دنیاست فقط برای اون.................................................
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
ا
ین شعررونوشتم واسه دختری که بابانداشت!
شایدزیادشبیه شعرنباشه ولی خب معنای قشنگی داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ی روزی زیر گنبدکبوددخترکی نشسته بودی دخترک بابانداشت غصه هاش همتانداشت توکلاس مدرسه زنگ نقاشی رسید دخترک چشمای خیسه بابارو روی صفحه میکشید بچه ها شادوقشنگ میکشیدن نقاشی رنگاورنگ سارامدادرنگی نداشت اون فقط یه مشکی داشت باهمون مدادسیاه ابرای تیره میکشید قطره اشکی روی گونه هاش چکیدتابه نقاشی رسید زیرابرای سیاه خودشوتنهامیدید همون ابرای سیاه واسه اون میباریدن!خودشون بارونارومیکشیدن اشک سارامیچکید...تایکی ازبچه هاچشمای خیسشوکه دید... گفت خانوم ساراداره اشک میریزه... ببینین که دفترش خیسه خیسه!!! یه نفرتوی کلاس گفت خانوم ساراکه بابانداره... چشم ساراواسه بابامیباره!!! ساراپاشد.. باهمون دستای سردومهربون...نقاشی روبه همه نشون میداد... گفت که من بابادارم ببینین تونقاشی...این منم...اون بابایی اگه دفترم خیسه...اون چشای مهربونه باباس که واسم اشک میریزه... ساراواون چشمای خیس...یه دفعه دیدتوکلاس هیچکسی نیس زنگ شادی رسیده... بچه هاتوی حیاط میدویدن!انگاری که سارارونمیدیدن ساراگفت خانوم بگین که میخواین به نقاشیم نمره بدین... یه صدای مهربون بایه بغض نیمه جون... زمزمه میکردتوگوش ساراجون من به نقاشیت فقط یه بیست میدم چون توچشمای توبابامودیدم!!!!!!!!!!
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحوی که مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع میشدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک چشم ندارد...
یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالیکه دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره ۱۰ داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم. گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم...
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی...
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر میکنم نمره ۱۰ برای واقعبینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره ۲۰ جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم ۲۰ داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه میکنی؟
گفتم آخه من یه دخترم!
موضوعات مرتبط:
برچسبها:
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
موضوعات مرتبط:
برچسبها: